گنج

شمارهٔ ۵۷۴

آن که هرگز نزد از شرم در معشوقیامشب افکند به سویم نظر معشوقی
امشب از چشم سیه چاشنی غمزه فشاندکه نظر کرد به سویم ز سر معشوقی
امشب از پای فتادم که پیاپی می‌کرددر دل من گذر از رهگذر معشوقی
امشب از من حرکت رفت که بیش از همه شبیافتم در حرکاتش اثر معشوقی
از کمر بستنش امروز یقین شد که حریفبهر من بسته به دقت کمر معشوقی
نوبر باغ جمالست که پیدا شده استاز نهال قد آن گل ثمر معشوقی
...زنده مانم چو در آمدز در معشوقی
محتشم مژده که پیک نظر آزادیستبه دل از مصر جمالش خبر معشوقی