گنج

شمارهٔ ۱۱۷

درین کز دل بدی با من شکی نیستکه خوبان را زبان با دل یکی نیست
چو نی یک استخوانم نیست درتنکه بر وی از تو زخم ناوکی نیست
بهر دردم که خواهی مبتلا کنکه ایوب تو را صبر اندکی نیست
رموز نالهٔ بلبل که دانددرین گلشن که مرغ زیرکی نیست
دلم از دست طفلی ترک سر کردکه بی‌آسیب تیغش تارکی نیست
نه از غالب حریفیهای حسن استکه یک عالم حریف کودکی نیست
در وارستگی در قلزم عشقمجو کاین بحر مهلک را تکی نیست
اگر مرد رهی راه فنا پویکه سالک را ازین به مسلکی نیست
مرنجان محتشم را کو سگ توستسگی کاندر وفای او شکی نیست