گنج

شمارهٔ ۴۰۴

ای شمع بتان تا کی بر گرد درت گردمپروانهٔ خویشم کن تا گرد سرت گردم
دست همه از نخلت پرمیوه و بس خندانگستاخ نیم کز دور گرد ثمرت گردم
من تشنه و تو ساقی هرچند ز وصل خودمحرومترم سازی مشتاقترت گردم
ناز از شکرستانت هر چند مگس راندمن بیشتر از حسرت گرد شکرت گردم
نزدیکم و نزدیکست قطع نظرم از جانچون مانم اگر روزی دور از نظرت گردم
گر از کرمم خوانی فرش حرمت باشمور از نظرم رانی خاک گذرت گردم
بر موی میان هرگه از ناز کمربندیدر زیر زبان صدره گرد کمرت گردم
سوی دل بی رحمت از شست دعا شبهاهم خود فکنم ناوک هم خود سپرت گردم
ای شاه گداپرور من محتشمم آخرگوشی به سئوالم دار چون گرد درت گردم