گنج

شمارهٔ ۵۶۲

دلا زان گل بریدی خاطرت آسود پنداریتو را با او دگر کاری نخواهد بود پنداری
تو بر خود بسته‌ای یک باره راه اشگ ای دیدهنخواهد کرد دیگر آتش من دود پنداری
تو تحسین خواهی ای ناصح که منعم کرده‌ای زان دربه خوش پندی من درمانده را خشنود پنداری
فریبی خورده‌ای ای غیر از آن پرکار پندارمکه خود را باز مقبول و مرا مردود پنداری
رسید و به عتاب از من گذشت آن ترک نازک خوددعائی گفتمش در زیر لب نشنود پنداری
مقرر کرده بهر مدعی مشکل‌ترین قتلیز یاران خواهد این خدمت به من فرمود پنداری
چو بر درد جدائی محتشم گردیده‌ای صابربه صبر این درد پیدا می‌کند بهبود پنداری