شمارهٔ ۳۳۷
هزارگونه متاع است ناز را به دکانشنگاه گوشهٔ چشم از متاعهای گرانش
خطاب خود به من از اهل بزم خواسته پنهانکه نرگسش شده گویا و خامش است زبانش
هزار نکته بیان میکند به جنبش ابروهزار نکته دیگر که مشکل است بیانش
حواله دل محروم من نمیشود الابه سهو تیر نگاهی که میجهد ز کمانش
دلم که صبر و خرد بردهاند بیخبر از ویبه آن دو نرگس فتان مگر که فتنه گمانش
به من که ساده دلی کاملم ملاطفت ویتغافلیست که خود نام کرده لطف نهانش
کسی چه نام کند غبن این معامله کاو رانگاه بر دگرانست و محتشم نگرانش