گنج

شمارهٔ ۲۰۲

هیچ می‌گویی اسیری داشتم حالش چه شدخستهٔ من نیم جانی داشت احوالش چه شد
هیچ می‌پرسی که مرغی کز دیاری گاه گاهمی‌رسید و نامه‌ای می‌بود بربالش چه شد
هیچ کلک فکر می‌رانی بر این کان خسته راجان نالان خود برآمد جسم چون نالش چه شد
در ضمیرت هیچ می‌گردد که پار افتاده‌ایمرغ روحش گرد من می‌گشت امسالش چه شد
پیش چشمت هیچ می‌گردد که در دشت خیالآهوی من بود مجنونی به دنبالش چه شد
پیش دستت چاکری استاده بد آخر ببینمرگ افکندش ز پا غم کرد پامالش چه شد
ملک عیش محتشم یا رب چرا شد سرنگونگشت بختش واژگون برگشت اقبالش چه شد