شمارهٔ ۶۰۰
به جائی دلت گرم سوداست گوئیدل بیسر و برگ از آنجاست گوئی
تو را مستی ای هست پنهان نه پیداولیکن نه مستی صهباست گوئی
دلت نیست برجا فلک بر تو دیدیز جام هوس باده پیماست گوئی
به من میکنی لطفی از حد زیادهمرادت ازین لطف ایذاست گوئی
بهر چشم برهم زدن بهر قتلمز چشمت به ابرو صد ایماست گوئی
فلک بر زمین از دو چشم تر منگمارنده هفت دریاست گوئی
متاع قرار و سکون در دل مادرین عهد اکسیر و عنقاست گوئی
به دل هرچه دیدند بردند خوباندل عاشقان خوان یغماست گوئی
پراکنده عشقی که دانم به طعنشلب اوست گویا دل ماست گوئی
ز بزم بتان محتشم خاست طوفانستیزندهٔ مست من آنجاست گوئی