گنج

شمارهٔ ۵۹۱

من و ملکی و خریداری مژگان سیهیکه فروشند در آن ملک به صدجان گنهی
شهسواری که به جولانگه حسنت امروزانقلاب از نگهی میفکند در سپهی
حسن از بوالعجبی هر بت نازک دل راداده است از دل پر زلزله آرام گهی
گشته مقبول کس طاعت این خاک نشینکه به کاهی نخرد سجده زرین کلهی
کلبهٔ دل ز گدائی بستانند این قومنستانند ولی کشوری از پادشهی
هست عفوی که به امید وی از دیدهٔ عذرنقطهٔ قطره اشگی که نشوید گنهی
حسن و عشقند دو ساحر که به یک چشم زدنمی‌گشایند میان دو دل از دیده رهی
مدت وصل حیاتیست ولی حیف که نیستراست بر قامت او خلعت سالی و مهی
محتشم اول عشق است چنین گرم مجوشصبر پیش‌آور و پیدا کن ازین بیش تهی