شمارهٔ ۴۳۵
زین گونه چو در مشق جنون حلقه چو نونمفرداست که سر حلقه ارباب جنونم
بار دلم از کوه فزونست عجب نیستگر خم شود از بار چنین قد چو نونم
تا بندهٔ مه خود شدم ایاماز قید دگر سیمبران کرد برونم
چشمت به خدنگِ مژه کارِ دلِ من ساختنگذاشت که تیغت شود آلوده به خونم
صد شکر که چون لاله به داغ کهن دلآراسته در عشق تو بیرون و درونم
من محتشم شاعر و شیرینسخن امالال است زبانم که به چنگ تو زبونم