گنج

شمارهٔ ۱۱۳

با بد آموزت مگر قانون الفت ساز نیستکه امشب تیر تغافل در کمان ناز نیست
مرغ دل کامد به سویت چون کنم ضبطش که هیچرشته‌ای برپای این گنجشک نوپرواز نیست
ای اجل چندان که خواهی کامرانی کن که هستدشت پر صید و خطا در شست صیدانداز نیست
کرده از بی‌اختیاریهای مستی امشبممخزن رازی که خود هم محرم آن راز نیست
بس که دل گم گشته در نخجیرگاه دلبراننیست گنجشکی که رد چنگال صد شهباز نیست
عشوه می‌خواهد به آن بزمم کشاند مو کشانناز می‌گوید مرو زحمت مکش در باز نیست
محتشم فریاد میکن تا به تن آرد که هستداد زن چندان که گوش کس برین آواز نیست