گنج

غزلیات

شمارهٔ ۱ای ازلی ذات از عیوب مبراشمارهٔ ۲ز ممکنات توان دید طلعت او راشمارهٔ ۳چه مایه میدهد اردی‌بهشت بستان راشمارهٔ ۴زین سرونشان یافتم آن سرونشان راشمارهٔ ۵زاهدا کمتر نصیحت کن من دیوانه راشمارهٔ ۶چو من آراستم ز آیینه دل جلوه‌گاهش راشمارهٔ ۷هر گه بیفشانی به رخ زلف سیاه خویش راشمارهٔ ۸ناصح از بیماری عشق از چه بیم آری مراشمارهٔ ۹از آن ندیده کسی آفتاب روی تو راشمارهٔ ۱۰به چنگ آرم شبی گر طره جانانهٔ خود راشمارهٔ ۱۱شبی فرهاد اگر بیند به خواب آن لعل نوشین راشمارهٔ ۱۲تا بود زلف تو اسباب پریشانی ماشمارهٔ ۱۳جانا ز که آموختی این عشوه گری راشمارهٔ ۱۴در روی این زمین که تویی صد هزارهاشمارهٔ ۱۵شد به زلف یار هر که مبتلاشمارهٔ ۱۶گر نبینم روزی آن مهر جهان افروز راشمارهٔ ۱۷موشکافی به جهان گرچه بود پیشهٔ ماشمارهٔ ۱۸جانا ز روی خویش بر افکن نقاب راشمارهٔ ۱۹عشق تو با خاک ره ساخته یکسان مراشمارهٔ ۲۰شکرلله که شده جای تو اندر دل ماشمارهٔ ۲۱اگر به جرم محبت کنند پوست، مراشمارهٔ ۲۲ویرانهٔ آن گنج نهان است دل ماشمارهٔ ۲۳داده ام جا به سر هوای تو راشمارهٔ ۲۴چند به چهره افکنی زلف سیاه خویش راشمارهٔ ۲۵خدای ساخته گنجینه گهر ما راشمارهٔ ۲۶در روزگار چون گذرد روزگار ماشمارهٔ ۲۷جز می کشیدن حاصلی کو گردش ایام راشمارهٔ ۲۸من از دل رخ نتابم زانکه یارم رخ نمود اینجاشمارهٔ ۲۹گردون همیشه پست کند ارجمند راشمارهٔ ۳۰چو در کویت وطن دارم نجویم باغ رضوان راشمارهٔ ۳۱بگشود تا به خنده لب نوشخند راشمارهٔ ۳۲مکن باور به یک منوال دور زندگانی راشمارهٔ ۳۳دور کن یکدم ز خود جهل هوی اندیش راشمارهٔ ۳۴فرقی نمانده در عمل خوب و زشت ماشمارهٔ ۳۵رفت اختیار ما به نگاهی ز دست ماشمارهٔ ۳۶پایهٔ آمال محکم در جهان کردن چراشمارهٔ ۳۷اگر مشاهده خواهی جمال یزدان راشمارهٔ ۳۸ای قوی پنجه که بازوی تواناست تراشمارهٔ ۳۹ای نام عاشق‌سوز تو ورد زبان‌هاشمارهٔ ۴۰ای بی نیاز ذات تو از هر نیاز ماشمارهٔ ۴۱گر از حبیب طلب میکنی سوای حبیبشمارهٔ ۴۲ساقیا بی تکلف آر شرابشمارهٔ ۴۳بیا ساقی از یکدو جام شرابشمارهٔ ۴۴بتی کو عزم دوری داشت با من با منست امشبشمارهٔ ۴۵دل بدست آر دلا کعبهٔ مقصود دل استشمارهٔ ۴۶آنکه مانند تواش یار دل آزاری هستشمارهٔ ۴۷جمله خوبی های عالم در محبت مضمر استشمارهٔ ۴۸ای بشر چیست بغیر از تو که ان آن تو نیستشمارهٔ ۴۹ای ناله برمیا که تو را دادخواه نیستشمارهٔ ۵۰زنده نبود آنکه او را معرفت در کار نیستشمارهٔ ۵۱گرچه در پیش نظر قطره قرین بایم نیستشمارهٔ ۵۲آدمی را ز شرف تاج کرامت بسر استشمارهٔ ۵۳کی توان گفتن که او با ما سر و کاری نداشتشمارهٔ ۵۴بغیر عشق توام ای صنم گناهی نیستشمارهٔ ۵۵نقش خار و گل بجز از خامهٔ تقدیر نیستشمارهٔ ۵۶آنچه میدانیش دنیا خورد و خوابی بیش نیستشمارهٔ ۵۷جز مقام نیستی چون مأمنی در کار نیستشمارهٔ ۵۸تا قبلهٔ من ابروی آن لعبت ترساستشمارهٔ ۵۹شرح حال من و زلف تو که در گلشن گفتشمارهٔ ۶۰جانا نظیر روی تو ماه منیر نیستشمارهٔ ۶۱نتوان به مثل گفتن خورشید درخشانتشمارهٔ ۶۲غیر از تو میان تو و او فاصله ای نیستشمارهٔ ۶۳در جهان امری که بیرونست از تقدیر چیستشمارهٔ ۶۴ز بسکه دیر شد ای دوست انتهای فراقتشمارهٔ ۶۵هر که داند نقطهٔ خال ترا تفسیر چیستشمارهٔ ۶۶نه خط بروی تو کین میر کشور زنگ استشمارهٔ ۶۷غم چندی بدل زار بغم مدغم ماستشمارهٔ ۶۸خوش میگذرد آنکه مرا روح و روانستشمارهٔ ۶۹گفتم کمند عشق تو در گردن منستشمارهٔ ۷۰هی زلف و خال جلوه دهی این بهانه چیستشمارهٔ ۷۱اکنون که بهار آمد و ایام بکام استشمارهٔ ۷۲تا شدم از گردش چشم تو مستشمارهٔ ۷۳ای به فدای تو من و هر چه هستشمارهٔ ۷۴چون خصر ره بچشمهٔ حیوانم آرزوستشمارهٔ ۷۵دلبران را همه سخت است دل و پیمان سستشمارهٔ ۷۶لب تو ریخت چنان آبروی آب حیاتشمارهٔ ۷۷بگو بدشمن خفاش خوی مکر اندیششمارهٔ ۷۸ای قوی پنجه که بازوی تواناست تراشمارهٔ ۷۹ای نام عاشق‌سوز تو ورد زبان‌هاشمارهٔ ۸۰ای بی نیاز ذات تو از هر نیاز ماشمارهٔ ۸۱گر از حبیب طلب میکنی سوای حبیبشمارهٔ ۸۲ساقیا بی تکلف آر شرابشمارهٔ ۸۳بیا ساقی از یکدو جام شرابشمارهٔ ۸۴بتی کو عزم دوری داشت با من با منست امشبشمارهٔ ۸۵دل بدست آر دلا کعبهٔ مقصود دل استشمارهٔ ۸۶آنکه مانند تواش یار دل آزاری هستشمارهٔ ۸۷جمله خوبی های عالم در محبت مضمر استشمارهٔ ۸۸ای بشر چیست بغیر از تو که ان آن تو نیستشمارهٔ ۸۹ای ناله برمیا که تو را دادخواه نیستشمارهٔ ۹۰زنده نبود آنکه او را معرفت در کار نیستشمارهٔ ۹۱گرچه در پیش نظر قطره قرین بایم نیستشمارهٔ ۹۲آدمی را ز شرف تاج کرامت بسر استشمارهٔ ۹۳کی توان گفتن که او با ما سر و کاری نداشتشمارهٔ ۹۴بغیر عشق توام ای صنم گناهی نیستشمارهٔ ۹۵نقش خار و گل بجز از خامهٔ تقدیر نیستشمارهٔ ۹۶آنچه میدانیش دنیا خورد و خوابی بیش نیستشمارهٔ ۹۷جز مقام نیستی چون مأمنی در کار نیستشمارهٔ ۹۸تا قبلهٔ من ابروی آن لعبت ترساستشمارهٔ ۹۹شرح حال من و زلف تو که در گلشن گفتشمارهٔ ۱۰۰جانا نظیر روی تو ماه منیر نیستشمارهٔ ۱۰۱نتوان به مثل گفتن خورشید درخشانتشمارهٔ ۱۰۲غیر از تو میان تو و او فاصله ای نیستشمارهٔ ۱۰۳در جهان امری که بیرونست از تقدیر چیستشمارهٔ ۱۰۴ز بسکه دیر شد ای دوست انتهای فراقتشمارهٔ ۱۰۵خواهم ای شوخ ببوسم همهٔ اعضایتشمارهٔ ۱۰۶هر که داند نقطهٔ خال ترا تفسیر چیستشمارهٔ ۱۰۷نه خط بروی تو کمین میر کشور زنگ استشمارهٔ ۱۰۸غم چندی بدل زار بغم مدغم ماستشمارهٔ ۱۰۹خوش میگذرد آنکه مرا روح روانستشمارهٔ ۱۱۰گفتم کمند عشق تو در گردن منستشمارهٔ ۱۱۱هی زلف و خال جلوه دهی این بهانه چیستشمارهٔ ۱۱۲اکنون که بهار آمد و ایام به کام استشمارهٔ ۱۱۳تا شدم از گردش چشم تو مستشمارهٔ ۱۱۴ای به فدای تو من و هر چه هستشمارهٔ ۱۱۵چون خصر ره بچشمهٔ حیوانم آرزوستشمارهٔ ۱۱۶دلبرا نرا همه سخت است دل و پیمان سستشمارهٔ ۱۱۷لب تو ریخت چنان آبروی آب حیاتشمارهٔ ۱۱۸روزگاریست که چون حلقه مقیمم بدرتشمارهٔ ۱۱۹تا تار طرهٔ توام ای جان بچنگ نیستشمارهٔ ۱۲۰با آنکه دل معاینه ناظر بروی تستشمارهٔ ۱۲۱ما را بجز از روی تو منظور نظر نیستشمارهٔ ۱۲۲شیرم ولی اسیر به دام غزال دوستشمارهٔ ۱۲۳ایخوش آنعارف سالک که ز راه آگاهستشمارهٔ ۱۲۴قضا چو جاری و ساری بنا رضا و رضاستشمارهٔ ۱۲۵هر آنچه فتنه در این عالم و هر آنچه بلاستشمارهٔ ۱۲۶دور هجران را مگر اتمام نیستشمارهٔ ۱۲۷از غم زلفت ندانم دوش بر من چون گذشتشمارهٔ ۱۲۸خدای آنچه بزلف نگار چین انداختشمارهٔ ۱۲۹دل مرا ز کمندت سر رهائی نیستشمارهٔ ۱۳۰گفتن یک یاعلی به صدق و ارادتشمارهٔ ۱۳۱هر که بدید از تو این فراخته قامتشمارهٔ ۱۳۲ببزم قرب چو دیدم میانهٔ من و دوستشمارهٔ ۱۳۳هر گوشه فتنه ایست ز چشمان مست تستشمارهٔ ۱۳۴دلبرم شانه بگیسوی شبه گون زده استشمارهٔ ۱۳۵تنها براه دوست نباید ز جان گذشتشمارهٔ ۱۳۶بیا ای عید مشتاقان که از هجر دو ابرویتشمارهٔ ۱۳۷دیگرم پروای خویش اندیشهٔ بیگانه نیستشمارهٔ ۱۳۸مدام غیر غمم کس انیس و همدم نیستشمارهٔ ۱۳۹جز معرفت از بهر بشر خاصیتی نیستشمارهٔ ۱۴۰حجه قائم که جبریل‌امین دربان اوستشمارهٔ ۱۴۱دانم که ره کعبه و بتخانه کدامستشمارهٔ ۱۴۲ای جسم تو بگرفته ز جان باج لطافتشمارهٔ ۱۴۳با ما مگو که دیر کجا و حرم کجاستشمارهٔ ۱۴۴از حرم بگذر که اینجا خرگه آن شاه نیستشمارهٔ ۱۴۵آنکه بهر جا عیان طلعت نیکوی اوستشمارهٔ ۱۴۶جستم سراغ دل ز صبا زان خبر نداشتشمارهٔ ۱۴۷تنها ستمت بهر من ای ماه جبین استشمارهٔ ۱۴۸دل ز راه دیده از نور جمالش روشن استشمارهٔ ۱۴۹آنکس آگه ز پریشانی احوال من استشمارهٔ ۱۵۰نی همین از خود براه یار میباید گذشتشمارهٔ ۱۵۱من و خاک سر آنکوی که دلدار آنجاستشمارهٔ ۱۵۲خرم کسی که کام ز بخت جوان گرفتشمارهٔ ۱۵۳من آنچه هست بعشق تو داده‌ام از دستشمارهٔ ۱۵۴کارت ای یار بمن غیر ستمکاری نیستشمارهٔ ۱۵۵بطرف باغ هر آن سرو کز زمین برخاستشمارهٔ ۱۵۶دلم ز دست تو خون گشت و حجت هم این استشمارهٔ ۱۵۷تا نگوئی بجهان دوست مرا بسیار استشمارهٔ ۱۵۸ایهاالناس این جهان را نیم جو مقدار نیستشمارهٔ ۱۵۹اگر که خانهٔ خمار دایمم وطن استشمارهٔ ۱۶۰تشبیه جمال تو به خورشید روا نیستشمارهٔ ۱۶۱دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هستشمارهٔ ۱۶۲بگو به آنکه موفق بحسن تدبیر استشمارهٔ ۱۶۳ای آنکه با وجود تو دیگر وجود نیستشمارهٔ ۱۶۴زمین گوئی به پیش پای عشق استشمارهٔ ۱۶۵شاداب باغ دهر به آب محبت استشمارهٔ ۱۶۶علی است بهر بجا بودن جهان باعثشمارهٔ ۱۶۷ای حسن تو بگرفته ز خوبان جهان باجشمارهٔ ۱۶۸ببزم دل چو برافروختم ز عشق سراجشمارهٔ ۱۶۹با بت ساده نشستن که ثواتبست و مباحشمارهٔ ۱۷۰تعالی الله از این بالا وزین رخشمارهٔ ۱۷۱منت دلم ز حلقهٔ موی تو میکشدشمارهٔ ۱۷۲صبحدم باد صبا مشک فشان می‌آیدشمارهٔ ۱۷۳گر از دل نیمه شب آهی برآیدشمارهٔ ۱۷۴در دور ما چه جور بشر با بشر نکردشمارهٔ ۱۷۵جدا از طره اش حال دلم دانی چسان باشدشمارهٔ ۱۷۶مگذار اینکه راز دلت بر زبان رسدشمارهٔ ۱۷۷رندان عمل برای رضای خدا کنندشمارهٔ ۱۷۸قلم شرافت اگر دارد از رقم داردشمارهٔ ۱۷۹قربان آن زمان که زمان و مکان نبودشمارهٔ ۱۸۰نالهٔ من نی عجب گر جا به دل‌ها می‌کندشمارهٔ ۱۸۱غیر آن سر که سری با کف پایی داردشمارهٔ ۱۸۲زان پیشتر که خاک وجودت سبو کنندشمارهٔ ۱۸۳جهانیان دگر از جنک احتراز کنیدشمارهٔ ۱۸۴نالیدن مهجوران سوز دگری داردشمارهٔ ۱۸۵به تغافل همه روزان و شبان می‌گذردشمارهٔ ۱۸۶دلدار ما به درد دل ما نمی رسدشمارهٔ ۱۸۷آن که از دوست بجز دوست تقاضا داردشمارهٔ ۱۸۸هزار بار به خون جگر طهارت کردشمارهٔ ۱۸۹هر چند دانمت مهر ای نازنین نباشدشمارهٔ ۱۹۰بر دل چو یاد لعل لب یار بگذردشمارهٔ ۱۹۱خواجه را گوی که از زیر زمین یاد کندشمارهٔ ۱۹۲راستی مردم از آندم که بصلب پدرندشمارهٔ ۱۹۳کسیکه بهر خدا ترک خودستائی کردشمارهٔ ۱۹۴یاد دو طره ات بدلم چون درون شودشمارهٔ ۱۹۵مست ساقی ز سر آب عنب می‌گذردشمارهٔ ۱۹۶شده گم دلم که از هجر چو لاله داغ داردشمارهٔ ۱۹۷همره قافلهٔی روبرهی باید کردشمارهٔ ۱۹۸نه تنها خجلت از روی تو ماه آسمان داردشمارهٔ ۱۹۹مردم چشم تو نازیم که در پرده درندشمارهٔ ۲۰۰هر که را بوئی از آن طرهٔ پرچین‌ آمدشمارهٔ ۲۰۱شوخی به همه خلخ و فرخار نباشدشمارهٔ ۲۰۲کس نیست تا نشان بمن از آن دهان دهدشمارهٔ ۲۰۳آینه چون جلوه گاه روی جانان می‌شودشمارهٔ ۲۰۴ز جان خویش اگر عاشقان نظر گیرندشمارهٔ ۲۰۵هر آنکو سر بخاک درگه پیر مغان داردشمارهٔ ۲۰۶چون بت من شانه بر زلف چلیپائی کشدشمارهٔ ۲۰۷هر که با او آشنا شد خود ز خود بیگانه کردشمارهٔ ۲۰۸دل سجده جز بر آن خم ابرو نمیکندشمارهٔ ۲۰۹زلف از شانه بروی چو قمر میریزدشمارهٔ ۲۱۰فلک خم گشت کز خود طرح چوگان تو اندازدشمارهٔ ۲۱۱هر کس نه بعشق از سر اخلاص قدم زدشمارهٔ ۲۱۲مدد ز چشم پر آبم سحاب می‌خواهدشمارهٔ ۲۱۳سر عشقت بدل خسته نهان خواهم کردشمارهٔ ۲۱۴در ملک وجود آنچه که از خاک برآیدشمارهٔ ۲۱۵سهی قد تو به سرو کنار جو ماندشمارهٔ ۲۱۶چون بدل ناوک آن شوخ پری زاد‌ آمدشمارهٔ ۲۱۷عاقبت دلا دیدی کار یار و من چون شدشمارهٔ ۲۱۸ایدل این شوخ پریوش که چنین میگذردشمارهٔ ۲۱۹تا لبم بوسه چند از تو دلارام نگیردشمارهٔ ۲۲۰برافکن پرده تا خورشید تابان از سما افتدشمارهٔ ۲۲۱هر زمان زلف چو زنجیر توام یاد آیدشمارهٔ ۲۲۲ما را به یمن عشق روا از توکام شدشمارهٔ ۲۲۳یار بی پرده عبث پرده ز عارض نگشایدشمارهٔ ۲۲۴اگر از عشق به طور دلت اشراق آیدشمارهٔ ۲۲۵دانی که دل بدلبر جانی چسان رسیدشمارهٔ ۲۲۶چندانکه سیل دیده من بیشتر شودشمارهٔ ۲۲۷نه هر که تاخت بمیدان دلاوری داندشمارهٔ ۲۲۸ساقی چه باده بود که بر من حواله کردشمارهٔ ۲۲۹می بنوش اکنون که چون هنگام محشر میشودشمارهٔ ۲۳۰ترکان چشم او پی خونریزی منندشمارهٔ ۲۳۱دل آنچه داشت در بر دلبر نیاز کردشمارهٔ ۲۳۲هر دل به ‌امیدی پی دلدار برآمدشمارهٔ ۲۳۳دلم نظر سوی آن زلف پرشکن داردشمارهٔ ۲۳۴بخدا رسد هر آن دل که پی هوا نباشدشمارهٔ ۲۳۵نگارا جانم از هجر تو نالان تا بکی باشدشمارهٔ ۲۳۶بکوی میکده بس بیهشان مدهوشندشمارهٔ ۲۳۷بر آستانهٔ میخانه خاکسارانندشمارهٔ ۲۳۸تیر رستم چو خدنک مژه ات تیز نبودشمارهٔ ۲۳۹بندهٔ پادشهی باش که درویش بودشمارهٔ ۲۴۰همه صحبت ز فراق وز وصالش دارندشمارهٔ ۲۴۱خدا را جمع نتوان با هوا کردشمارهٔ ۲۴۲بعد مرگ ار بسرم آن بت طناز آیدشمارهٔ ۲۴۳بحشر عفو اله ار پناه خواهد بودشمارهٔ ۲۴۴جهان که هر دی و هر نوبهار گرید و خنددشمارهٔ ۲۴۵دلم به طرهٔ پرچین یار افتد و خیزدشمارهٔ ۲۴۶آنکه از دوری او دیدهٔ ما دریا بودشمارهٔ ۲۴۷غم عشقت نه همین قصد دل و جانم کردشمارهٔ ۲۴۸دل ز قید غمت ای دوست رها نتوان کردشمارهٔ ۲۴۹شهان که مالک اورنگ و صاحب تاجندشمارهٔ ۲۵۰ندهی کام مرا از لب خندان تا چندشمارهٔ ۲۵۱هر صاحب نامی دمی آرام نداردشمارهٔ ۲۵۲دل نیست هر آندل که دلارام نداردشمارهٔ ۲۵۳ساقی از رطل گران دوش سبکبارم کردشمارهٔ ۲۵۴کس از آن زلف و از آن خال نیارد دم زدشمارهٔ ۲۵۵اهل دل بر در دل حلقه چو رندانه زدندشمارهٔ ۲۵۶دیدی چگونه عزم سفر آن نگار کردشمارهٔ ۲۵۷شاه اورنگ نشین فکر جهانی داردشمارهٔ ۲۵۸گر نه برقع بر رخ آن مه جبین افتاده بودشمارهٔ ۲۵۹زان فرقه بپرهیز که پرهیز ندارندشمارهٔ ۲۶۰مرا که جرم ز اندازه بیشتر باشدشمارهٔ ۲۶۱هر چه از اصلش جدا گردید باز آنجا رودشمارهٔ ۲۶۲بزلفش در کشاکش با صبا و شانه خواهم شدشمارهٔ ۲۶۳یاران ره عشق منزل نداردشمارهٔ ۲۶۴مراست نام علی بهر جسم و جان تعویذشمارهٔ ۲۶۵هر چه خواهم سخن از زلف تو سازم تحریرشمارهٔ ۲۶۶دوشین بگوش دلم‌ آمد ز مرغ سحرشمارهٔ ۲۶۷روزی ار غم برود نیست مرا یار دگرشمارهٔ ۲۶۸پیر گشتیم و دل از عشق جوانست هنوزشمارهٔ ۲۶۹رهد ز زلف تو دل در بر من آید بازشمارهٔ ۲۷۰یار عاشق‌کش ما دوش به صد عشوه و نازشمارهٔ ۲۷۱دل برگرفته ایم از این خلق بوالهوسشمارهٔ ۲۷۲قبله ی عشاق طاق ابروی یار است و بسشمارهٔ ۲۷۳خبر عشق ز هر دل بهوا بسته مپرسشمارهٔ ۲۷۴از آب دیده تا ندهی شستشوی خویششمارهٔ ۲۷۵من و ترا بسخن کرده او بهانهٔ خویششمارهٔ ۲۷۶چو غنچه خون دلت گر غذاست خندان باششمارهٔ ۲۷۷دلم بیمار و یاد چشم بیماری پرستارششمارهٔ ۲۷۸آنکه گشتیم و نجستیم در اطراف جهانششمارهٔ ۲۷۹کسی که سرمه نکرد از غبار رهگذرششمارهٔ ۲۸۰در گردنش آویخته گیسوی بلندششمارهٔ ۲۸۱در خمر طرهٔ طرار کمند اندازششمارهٔ ۲۸۲سلطان نفس خود شو و مالک رقاب باششمارهٔ ۲۸۳گر کنم از برگ گل اندیشهٔ پیراهنششمارهٔ ۲۸۴دوستان با که دهم شرح پریشانی خویششمارهٔ ۲۸۵برفت عمر و نگشتم ز هجر یار خلاصشمارهٔ ۲۸۶ز پرده گر کنی ایماه وش عیان عارضشمارهٔ ۲۸۷بی دوست دست می‌ندهد بهر ما نشاطشمارهٔ ۲۸۸شکر می‌ریزد از دیوان حافظشمارهٔ ۲۸۹ای بندهٔ رخسار تو خورشید مشعشعشمارهٔ ۲۹۰صد شکر فارغم ز تماشای باغ و راغشمارهٔ ۲۹۱عمریست تا به تیر غمت گشته‌ام هدفشمارهٔ ۲۹۲ای دیده و دل هر دو بدار تو شایقشمارهٔ ۲۹۳هست این کون و مکان گوی خم چوگان عشقشمارهٔ ۲۹۴بفشان شکری از لعل لب ای کان نمکشمارهٔ ۲۹۵از آنکه گنج غمت جا گرفت در دل خاکشمارهٔ ۲۹۶گم گردد آسمان و زمین در فضای دلشمارهٔ ۲۹۷ای سر زلفت هزار سلسله عاقلشمارهٔ ۲۹۸نه ملک دان سبب افتخار خویش و نه مالشمارهٔ ۲۹۹بتی نهفته بخلوت سرای جان دارمشمارهٔ ۳۰۰دانی چرا در سیر خود بر خویش میلرزد قلمشمارهٔ ۳۰۱ما می‌کشان چو بادهٔ گلنار می‌زنیمشمارهٔ ۳۰۲من آن نیم که ز سوی تو رو بگردانمشمارهٔ ۳۰۳گر من از طعن رقیبان تو اندیشه کنمشمارهٔ ۳۰۴به تو حیران شدن از چشم تر‌ آموخته‌امشمارهٔ ۳۰۵یار نگذارد اگر لعل شکر خایش ببوسمشمارهٔ ۳۰۶سر و جان داده گدای در میخانه شدیمشمارهٔ ۳۰۷چون روز ازل رخت به میخانه کشیدیمشمارهٔ ۳۰۸جز رخ دلستان نمی‌بینمشمارهٔ ۳۰۹دربند زلف یار چو شد مبتلا دلمشمارهٔ ۳۱۰به هر چه می‌نگرم حسن یار می‌بینمشمارهٔ ۳۱۱همیشه موی تو در پیچ و تاب می‌بینمشمارهٔ ۳۱۲تا دل به مهر آن بت عیار بسته‌امشمارهٔ ۳۱۳ای قبلهٔ جان ما چو بکوی تو رسیدیمشمارهٔ ۳۱۴چون یاد از آن زلف سیه و آنخط زنگاری کنمشمارهٔ ۳۱۵بنشین ببرم جانا تا از سر جان خیزمشمارهٔ ۳۱۶چرا همیشه نه پیچان چو تار موی تو باشمشمارهٔ ۳۱۷تا نظر بر آن رخ چون آفتاب افکنده ایمشمارهٔ ۳۱۸ای رخت باغ بهشت و لب لعلت تسنیمشمارهٔ ۳۱۹چگونه سر ز در پیر فقر بردارمشمارهٔ ۳۲۰عمریست که در هجران میسوزم و میسازمشمارهٔ ۳۲۱بخون خویش نویسم بروی لوح مزارمشمارهٔ ۳۲۲کی زبام تو من سوخته جان بر خیزمشمارهٔ ۳۲۳سخن از زلف تو گویند دل و شانه به همشمارهٔ ۳۲۴اگر جدا کنی از تیغ بند از بندمشمارهٔ ۳۲۵نه نظر بقد سرو و نه بروی ماه دارمشمارهٔ ۳۲۶گر من از هر دو جهان دست بیکبار کشمشمارهٔ ۳۲۷تا بدام تو من ای جان جهان افتادمشمارهٔ ۳۲۸خالت همه دم دانه و زلفت همه دم دامشمارهٔ ۳۲۹ببوسهٔ لب ساقی بس آرزو دارمشمارهٔ ۳۳۰عشق یارب چه قماریست که نشناخته‌ایمشمارهٔ ۳۳۱چنان به عشق تو وارسته‌ام ز ننگ و ز نامشمارهٔ ۳۳۲من نخواهم به کسی زهد و ریا بفروشمشمارهٔ ۳۳۳از غم خال لب تو گوشه نشینمشمارهٔ ۳۳۴شبی که زلف تو ای نازنین فتاد بدستمشمارهٔ ۳۳۵ما کار به تسبیح و به زنار نداریمشمارهٔ ۳۳۶ای عجب ما خسته جان از فرقت جانانه‌ایمشمارهٔ ۳۳۷دل کشد گه بحرم گاه سوی دیر مغانمشمارهٔ ۳۳۸بیاور باده ساقی تا دمی حالت بگردانمشمارهٔ ۳۳۹چون گل روی ترا در خور دیدار شدیمشمارهٔ ۳۴۰داده‌ام جان رو نما تا روی جانان دیده‌امشمارهٔ ۳۴۱دهنش هیچ و از آن بوسه تمنا دارمشمارهٔ ۳۴۲کرده عشق تو چنان بیخبر و بی خویشمشمارهٔ ۳۴۳بس بدل هست خیال رخ نیکوی توامشمارهٔ ۳۴۴ساقی آن می‌بقدح کن که چو ما نوش کنیمشمارهٔ ۳۴۵مرغ قدسم من که در دام بلا افتاده‌امشمارهٔ ۳۴۶افسوس که از حالت خود بیخبرانیمشمارهٔ ۳۴۷خبرت هست که بی لعل تو ما خونجگریمشمارهٔ ۳۴۸خوانند گرچه خلق جهان اصفهانیمشمارهٔ ۳۴۹دوش بهر گریه در هجرت مجالی داشتمشمارهٔ ۳۵۰مرغ سحر همانا زین ناله برکشیدنشمارهٔ ۳۵۱خوش بود دیده ز جان بستن و جانان دیدنشمارهٔ ۳۵۲گریم بکار دل من و دل هم بکار منشمارهٔ ۳۵۳ای زال جهان تا کی جان کندن و نوازدنشمارهٔ ۳۵۴دری به از در یکتای با صفای سخنشمارهٔ ۳۵۵یوسف رخی به چاه ذقن بسته راه منشمارهٔ ۳۵۶به ماه عارض خود زلف را حجاب مکنشمارهٔ ۳۵۷هرکس ندیده غارت و یغمای ترکمنشمارهٔ ۳۵۸حدیث یار چه حاصل ز غیر بشنیدنشمارهٔ ۳۵۹دارم بتی به غیر در مهر باز کنشمارهٔ ۳۶۰نگذاشت غم تنگ دهانت اثر از منشمارهٔ ۳۶۱از غبار خودنمائیها عمل را پاک کنشمارهٔ ۳۶۲آن سان سخن بگوی که بتوان نگاشتنشمارهٔ ۳۶۳خبرم نیست ز سر تا شده سودائی توشمارهٔ ۳۶۴سواد موی تو اندر بیاض روی نکوشمارهٔ ۳۶۵ای دل من مبتلا در خم گیسوی توشمارهٔ ۳۶۶طعنه بر ما مزن ای شیخ و به خود غره مشوشمارهٔ ۳۶۷ای کحل چشم اهل نظر خاک پای توشمارهٔ ۳۶۸بیچارهٔی که نیست بجز حق پناه اوشمارهٔ ۳۶۹آنکس که داده نسبت روی ترا بماهشمارهٔ ۳۷۰عشقت سپرد از دل دیوانه بدیوانهشمارهٔ ۳۷۱زان سفله وجودی که شریر است عدم بهشمارهٔ ۳۷۲ما را چو از عدم بوجود اوفتاد راهشمارهٔ ۳۷۳ای در گرانمایه وای یار یگانهشمارهٔ ۳۷۴ای یار بکس وفا نکردهشمارهٔ ۳۷۵ای دلارام که اندر دل ما‌ آمده‌ایشمارهٔ ۳۷۶ای مقیم دل که‌ام شب شمع این کاشانه‌ایشمارهٔ ۳۷۷دی گفت زاهد از دو جهان چون گذشته‌ایشمارهٔ ۳۷۸چیست دنیا در ره سیل فنا ویرانه‌ایشمارهٔ ۳۷۹ساقی از آن دو جرعه که در جام کرده‌ایشمارهٔ ۳۸۰ستم ار بناتوانان ز ستمگری رسانیشمارهٔ ۳۸۱صاحب علم و عمل را رتبهٔ والاستیشمارهٔ ۳۸۲زالعلم حجاب الاکبر‌ام د عقل سودائیشمارهٔ ۳۸۳ما بجز عشق ندیدیم صلاح دیگریشمارهٔ ۳۸۴بگرفته خواب چشمم غم چشم نیم خوابیشمارهٔ ۳۸۵غیر خونابه چه خوردی ز می انگوریشمارهٔ ۳۸۶بیک خرام دل از من تو دلربا بردیشمارهٔ ۳۸۷جان بتنگ آمدم از غصهٔ بی همنفسیشمارهٔ ۳۸۸خواهی ارجا به لب آب روان بگزینیشمارهٔ ۳۸۹بخیال ماه رویت بودم ز ضعف حالیشمارهٔ ۳۹۰ای مه ز مهر اگر نظری سوی ما کنیشمارهٔ ۳۹۱تا کی ز حرص سیم مس رخ طلا کنیشمارهٔ ۳۹۲ای می‌فروش گر نظری سوی ما کنیشمارهٔ ۳۹۳الا که از می‌نخوت مدام بیخود و مستیشمارهٔ ۳۹۴تا کی دلا خموشی یکدم برآر زاریشمارهٔ ۳۹۵تا نگردی با خلایق یار بی عز و وقاریشمارهٔ ۳۹۶نیست بازار جهانرا به از این سوداییشمارهٔ ۳۹۷گشتیم پی یار نکو هر سر کوئیشمارهٔ ۳۹۸ایکه نام آن صنم را در بر من میبریشمارهٔ ۳۹۹دنیا زکف گذار چو دعوی دین کنیشمارهٔ ۴۰۰ای برادر چند دل آلودهٔ دنیا کنیشمارهٔ ۴۰۱چو کسی بعذرخواهی نرود ز بی گناهیشمارهٔ ۴۰۲چشم مستت همه مردم کشد از بی‌باکیشمارهٔ ۴۰۳چشم تو می‌نماید چون آهوی تتاریشمارهٔ ۴۰۴داد از دست تو کاینسان دلربائی میکنیشمارهٔ ۴۰۵نتوان گفت رخت را قمر آری آریشمارهٔ ۴۰۶گر نوازی ز کرم یا که کشی یا که به بندیشمارهٔ ۴۰۷تا زده‌ام خویش به دیوانگیشمارهٔ ۴۰۸گر نه ای دل پای بند طرهٔ طرار یاریشمارهٔ ۴۰۹هر گه بخاطرم تو پریوش گذر کنیشمارهٔ ۴۱۰روی تو هست موسی و چشم تو سامریشمارهٔ ۴۱۱به بندگان نکنی لطف چون تو از یاریشمارهٔ ۴۱۲برو بجو ز عمل مونسی و داد رسیشمارهٔ ۴۱۳گفت دانا پدری با پسر از آگاهیشمارهٔ ۴۱۴تو مرغ گلشن قدسی نه در خور قفسیشمارهٔ ۴۱۵قاصد کویش دلا تا نالهٔ شبگیر کردیشمارهٔ ۴۱۶دمی که پرده ز رخسار خود براندازیشمارهٔ ۴۱۷چوبدید خویشتن را همه حسن و دلربائیشمارهٔ ۴۱۸چه غم که رفت ز من در ره تو جان و تنیشمارهٔ ۴۱۹تا در ره مقصود به تشویش نیفتیشمارهٔ ۴۲۰منه به زمرهٔ انعام نام انسانیشمارهٔ ۴۲۱غنچه را نیست جز این علت خونین جگریشمارهٔ ۴۲۲چه باک خار وجودم شد ار فنای گلیشمارهٔ ۴۲۳اگر که لقمه ربایی ز خوان خاموشی