گنج

شمارهٔ ۲۴

۹ بیت
چند به چهره افکنی زلف سیاه خویش رااز نظرم نهان کنی روی چو ماه خویش را
اینقدر از غم توام حال نمانده تا مگرشرح دهم به پیش تو حال تباه خویش را
شاهی و غمزه‌ات بود خیل و سپاه و کرده‌ایامر به غارت جهان خیل و سپاه خویش را
من همه پای تا به سر ذلت و مسکنت شدمتا تو نمودی‌ام همی شوکت و جاه خویش را
مه به برت سها بود شه به درت گدا بودگر شکنی روا بود طرف کلاه خویش را
دوخته‌ام به راه تو چشم که از ره وفاآیی و پا نهی به سر چشم‌به‌راه خویش را
بین من و حبیب من واسطه آه و ناله شدای دل خسته قدردان ناله و آه خویش را
پیش تو کرده هر کسی سینه خویشتن سپرتا به دل که افکنی تیر نگاه خویش را
یاد کند صغیر اگر زلف تو را روا بودزآن که به خاطر آورد روز سیاه خویش را