شمارهٔ ۲۵
خدای ساخته گنجینه گهر ما رانموده مظهر خود پای تا به سر ما را
کمال عزت ما بین که حق به حد کمالچو خواست جلوه کند ساخت جلوهگر ما را
برای اینکه کند خویش جلوه در انظاربداد جلوه در انظار یکدگر ما را
ز عرش و فرش دل ما گزید مسکن خویشنهاد تاج کرامت از آن به سر ما را
ز وصل خویش بشارت میان جن و ملکبه ما بداد و از آن نام شد بشر ما را
ز بر و بحر کند تا که صنع خود ظاهرنمود کاشف اسرار بحر و بر ما را
ز خشک و تر همه اشیا طفیل خلقت ماستبود تصرف از این رو به خشک و تر ما را
بسا خواص ز حکمت نهاده در اشیاءز حل و عقد همه کرده با خبر ما را
ز ما پدید شود تا که قدرتش داده استبه دست رشتهٔ هر صنعت و هنر ما را
برای ماست جهان ما برای طاعت حقنکرده خلعت هستی عبث به بر ما را
چراغ عقل به ما داده تا که پرتو آنببخشد آگهی از راه خیر و شر ما را
چو روی اصل محبت نموده خلقت مابه رخ گشوده هم از عشق خویش در ما را
عجب که خوانده شب و روز پنج ره به حضورز لطف و رحمت بیرون ز حد و مر ما را
صغیر دارد از او مسئلت که خود گرددبه راه بندگی خویش راهبر ما را