شمارهٔ ۱۵۴
کارت ای یار بمن غیر ستمکاری نیستمگرت با من آزرده سر یاری نیست
نی خطا گفتم از این جور و جفا دست مدارکه جفای تو بجز عین وفاداری نیست
چه غم ارخوار جهانی شدم اندر طلبتبهر همچون تو گلی خار شدن خواری نیست
بستهٔ دام تو از هر دو جهان آزاد استاوفتادن به کمند تو گرفتاری نیست
هر چه خواهی ز عجایب ز فلک بتوان دیدنیست نقشی که در این پرده زنگاری نیست
هر گنه میکنی آزار دل خلق مکنکه بتر هیچ گناهی ز دل آزاری نیست
بیکی تیر مژه صید دوصد دل کردیتا نگویند خدنگ مژه ات کاری نیست
ای خوشا مستی و مدهوشی و آسوده دلیکه بجز غصه و غم حاصل هشیاری نیست
دوش میگفت کسی زردی رخسار صغیرچاره اش هیچ بجز باده گلناری نیست