شمارهٔ ۱۵۳
من آنچه هست بعشق تو دادهام از دستکه منتهای مرادم تویی از آنچه که هست
به دوستی توام گر به پای دار برندمن آن نیم که بدارم ترا ز دامان دست
محبت تو نهام روز کرده جا به دلمکه من بروی تو عاشق شدم بروز الست
به شادمانی جاوید امیدوار شدمدلم چو از همه ببرید و با غمت پیوست
کجا من از تو توانم برید رشته مهرخدای تار وجود مرا بزلف تو بست
بمحفلی که تو باشی بباده حاجت نیستکه هر که چشم تو بیند خراب گردد و مست
صغیر گرد جهان گشت در پی دلداررسید بر سر کوی تو وزپای نشست