شمارهٔ ۱۵۵
بطرف باغ هر آن سرو کز زمین برخاستبیاد قامت آن یار نازنین برخاست
شمیم طرهٔ پرچین او بسی خوشتراز آن نسیم بود کز سواد چین برخاست
کسی نشست ببزم وصال با جانانکه در رهش ز سر جان و عقل و دین برخاست
نمود عشق به او چون تنم بجان نزدیکدمیکه از سر من عقل دور بین برخاست
میانهٔ من و او هر حجاب بود بسوختز بسکه از دل من آه آتشین برخاست
چو بست نقش تو نقاش کارگاه ازلاز او بخامهٔ صنع خودآفرین برخاست
صدآفرین بتو بادا که هر که صورت توبدید در طلب صورت آفرین برخاست
نمود سجده بمحراب ابروی تو ملکچو دید صورت معنی ز ماء و طین برخاست
شرافتی است نجف را که همچو سرمه ملککشد بدیده غباری کز آن زمین برخاست
مراست مذهب و دین مهر آنکه از تیغشغریو و ولوله از خیل مشرکین برخاست
علی که باج شرف از جهان گرفت صغیرچو بهر بندگیش از سر یقین برخاست