شمارهٔ ۱۵۶
دلم ز دست تو خون گشت و حجت هم این استکه هر چه اشک فشانم ز دیده خونین است
بغیر شهد چشانی بدوست خون جگربحیرتم که تو را ای صنم چه آئین است
همیشه وصف لبان تو بر زبان دارمکه نقل مجلس فرهاد نقل شیرین است
دلم بدام سر زلف پر خمت ماندبصعوهٔی که گرفتار چنگ شاهین است
شکسته رونق بازار قند را به جهانحلاوتی که ترا در دهان شیرین است
طمع مدار ز من دین و دل دگر زاهدکه کفر زلف بتان رهزن دل و دین است
اگر بآتش حسرت بسوخت جان صغیرکند چه چاره که تقدیرش از ازل این است