گنج

شمارهٔ ۱۵۷

۱۴ بیت
تا نگوئی بجهان دوست مرا بسیار استدوست اکسیر بود این سخن از اسرار است
راستی ز اهل صفا دوست بدست آوردنآید آسان بنظر لیک بسی دشوار است
آنکه دارد بنظر نفع خود از صحبت دوستدوست نبود ز حریفان سر بازار است
ای بسا دوست نما دشمن جانی که تمامدر تظاهر پی منظور خود آن مکار است
ای بسا دوست که با دوست زند لاف وفالیک گاه عمل از وی بری و بیزار است
ای بسا دوست که ازابلهی و نادانیدوست را مایهٔ صدگونه غم و آزار است
جذب گفتار مشو دوست مدان آنکس راکه نه گفتار وی‌ام یخته با کردار است
دوست آنست که هنگام گرفتاری دوستاز طریق عمل آن غمزده را غمخوار است
دوستی خود ثمر نخل وجود من و تستسوختن در خور نخل است اگر بی بار است
اثر دوستی و مهر و محبت باشدآنچه در دهر ز صاحب اثران آثار است
بهتر آنست کزین مسئلهٔ دور و درازرشته کوتاه کنم ورنه سخن بسیار است
چون کنایت ز صراحت بود اولی اینجابا همه بی نظری ها نظری در کار است
مختصر شرحی اگر گفته‌ام از مهر و وفاپی به مقصود برد آنکه دلش بیدار است
با خدا باش و بپوش از همه کس دیده صغیرفارغست از همه کس آنکه خدایش یار است