گنج

شمارهٔ ۹۸

۹ بیت
تا قبلهٔ من ابروی آن لعبت ترساستفارغ دل من از مسجد و از دیر و کلیساست
یارب بکه گویم غم دل را که بمردماز حسرت آن لب که روانبخش مسیحاست
دل کرد گرفتار تو ما را و نبایدنالید ز بیداد تو از ماستکه بر ماست
عشق تو چه خواهد مگر از خلق که در شهرهر جا گذرم از تو با شورش و غوغاست
دل را سر ز سوائی اظهار جنونستصد شکر که از زلف تواش سلسله برپاست
جسم تو ز سر تا به قدم جوهر لطفستالا دلت ای شوخ که آن قطعهٔ خاراست
خندید به پیش لب تو غنچه والحقخود جای دو صد خنده بر این خنده بیجاست
در آینه ای حور به بین طلعت خود رادر گلشن فردوس اگرت میل تماشاست
چشمت ز صغیر ار دل و دین برد عجب نیستچون عادت ترکان خطائی همه یغماست