شمارهٔ ۲۹۰
صد شکر فارغم ز تماشای باغ و راغکز یاد گلرخی است مصفا دلم چو باغ
صد چاک باد همچو گل از نیش خار غمهر دل ز عشق یار ندارد چو لاله داغ
دارند جلوه ماهوشان پیش یار منگر پیش آفتاب دهد روشنی چراغ
از زلف او سراغ دل خویش میکنمآری کند ز گمشدهاش هر کسی سراغ
جانم ز زهد خشگ ملولست ساقیالطفی کن و ز باده مرا ساز تر دماغ
یکباره از دو جرعهٔ می، سوخت هستیمساقی چه باده بود مرا ریخت در ایاغ
پیوسته نام میبری از خویشتن صغیرگر عاشقی ز خویش نداری چرا فراغ