شمارهٔ ۲۸۹
ای بندهٔ رخسار تو خورشید مشعشعوی لمعهای از نور رخت ماه ملمع
دیدار تو بر دل در رحمت بگشایدای نور خدا را رخ زیبای تو مطلع
برقع به رخ افکندی و زآن روی چو آتشدر حیرتم از اینکه نسوزد ز چه برقع
هر کس به مقامی است پناهنده و ما رادرگاه تو باشد به جهان ملجأ و مرجع
آن جام بنازم که از آن باده کشانندداود و خلیل و خضر و موسی و یوشع
آندم که درآید اجل از در چه تفاوتدر گوشه ویران بود و تخت مرصع
چون با کفن افتد همه را کار صغیراچه جامه شاهانه و چه دلق مرقع