گنج

شمارهٔ ۱۴۵

۹ بیت
آنکه بهر جا عیان طلعت نیکوی اوستای عجب از چشم خلق از چه نهان روی اوست
باز کنند آرزو تا سخنش بشنوندآنکه سرای وجود پر ز هیاهوی اوست
غیر ز دیدار او باز ندارد مراچشم سرم سوی غیر چشم دلم سوی اوست
چارهٔ دیوانگی سلسله است و مرامایهٔ دیوانگی سلسلهٔ موی اوست
بزم مرا مشک و عود گر نبود گو مباشمشگ من و عود من جعد سمن بوی اوست
قصه دراز است باز هر شب اگرچه به بزماز سر شب تا به صبح صحبت گیسوی اوست
قصه مخوان زاهدا دوزخ و جنت تراستدوزخ من خوی یار جنت من روی اوست
سروری عالمی، پادشه عشق راستزانکه سر سروران خاک سر کوی اوست
از چه فکنده است شور در همه خلق جهانگرنه قیامت صغیر قامت دلجوی اوست