شمارهٔ ۱۴۶
جستم سراغ دل ز صبا زان خبر نداشتگویا به طرهٔ تو صبا هم گذر نداشت
در سر هر آن هوا که مرا بود شد بدرعشق تو بود کز سر من دست برنداشت
گر یک نظر فزون بتو ننموده دیدهاماین شد سبب که تاب نگاه دگر نداشت
گویند بوالبشر بفراق چنان گریستگویا خبر ز روی تو زیبا پسر نداشت
دردش همین بس است که اهل نظر نبودآنکو بر آفتاب جمالت نظر نداشت
ای عالم آفتاب مرا بود جلوه هاوقتی که آسمان تو شمس و قمر نداشت
عمری تمام کار دلم بود عاشقیعیبش مکن که غمزده دیگر هنر نداشت
اول اگر که تیشهٔ آخر زدی دگریک عمر کوه کن به جهان دردسر نداشت
در راه عشق خوف و خطرها بود صغیرطی این ره آن نمود که خوف از خطر نداشت