شمارهٔ ۳۹۶
نیست بازار جهانرا به از این سوداییکه دهی جان پی هم صحبتی دانایی
دوش پروانه چنین گفت به پیرامن شمعسوزم اندر طلب صحبت روشن رایی
بایدت خون جگر خورد بیاد لب یارنیست در خوان محبت به از این حلوایی
رفرف عشق بنازم که برد عاشق راتا بجایی که نباشد دگر آنجا جایی
پای لرزان دل حیران ره پر چه شب تاردست گیرد مگر از کور دلان بینایی
راستی کجروی چرخ فزون گشت کجاستدست اختر شکنی پای فلک فرسایی
دست بیداد جهان ساخته ویران بایدپا گذارد بمیان عدل جهان آرایی
شادمان باش صغیرا که خدیوی عادلباز طرح افکند از عدل و عطا دنیایی