گنج

شمارهٔ ۳۹۵

۱۰ بیت
تا نگردی با خلایق یار بی عز و وقاریچون الف بی اتفاق نوع خود یک در شماری
همنشین با زیردستان شو مقام خود بیفزاگز سه صفر از یک دوازده صدو از صد هزاری
کن لباس خیرخواهی دربرت تا خیر بینیگرگدای ژنده پوشی ور‌ امیر تاجداری
دوش با خاری گلی میگفت در طرف گلستانتا پی آزار خلق استی بچشم خلق خاری
هان مبادا قدرتت بیقدرتی را رنجه سازدای که بهر‌ام تحان یکچند صاحب اقتداری
کی توانی شد حریف مرگ چون از در درآیدگر بقوت رستم زالی تو یا اسفندیاری
گه گهی آهسته ران دلجوئی از واماندگان کنایندو روزیرا که بر رخش توانائی سواری
عافیت بادت رفیق راه منزل تا بمنزلایکه از پای صفا کوی وفا را رهسپاری
ایفلک بی اعتبار آنست کو دل بر تو بنددبا وجود اینکه میداند تو خود بی اعتباری
ای سخن پرور صغیری گرچه در صورت و لیکنصدهزارت آفرین گلزار معنی را هزاری