شمارهٔ ۳۲۰
عمریست که در هجران میسوزم و میسازمبا این غم بی پایان میسوزم و میسازم
در بزم فراق ای دوست شب تا بسحر دایمچون شمع سرشک افشان میسوزم و میسازم
بی روی تو شد عالم زندان بلا بر منبا محنت ا ین زندان میسوزم و میسازم
پویای ره کویت جویای گل رویتبا خار در این بستان میسوزم و میسازم
حرمان وصال تو آتش زده بر جانمبا آتش این حرمان میسوزم و میسازم
از طعن رقیب آذر دارم بجگرامابا سرزنش عدوان میسوزم و میسازم
مانند صغیر از دل آهم شرر انگیزدبا این نفس سوزان میسوزم و میسازم