شمارهٔ ۳۱۹
چگونه سر ز در پیر فقر بردارمکه گنج گوهر مقصود زیر سر دارم
گر آشیانه ندارم چه غم که چون عنقاجهان و هر چه در آن هست زیر پر دارم
الا که مهلکهٔ آز را هنر دانیبجان دوست که من ننگ از این هنر دارم
مبین به مفلسیم منعما که در ره عشقز اشگ و عارض خود گنج سیم و زر دارم
بلندی نظرم بین که درگه پروازفراز کنگرهٔ عرش در نظر دارم
مرا بحالت خود واگذار ای ناصحاز آنچه بی خبر استی تو من خبر دارم
چه سازم اینکه همی ناز یار گردد بیشنیاز حضرت او هر چه بیشتر دارم
صغیر از دل جانان مرا شکایت نیستشکایت ار بود از آه بی اثر دارم