گنج

شمارهٔ ۳۱۸

۱۱ بیت
ای رخت باغ بهشت و لب لعلت تسنیمآتش هجر تو سوزنده تر از نار جحیم
تا زگیسوی تو بویی بمن آرد همه شبتا سحرگاه نشینم به گذرگاه نسیم
دهنت حلقه میم و الف قامت منگشته چون دال دو تا از غم آن حلقهٔ میم
جان چه کار آیدم الا که تو روزی ز وفابسرم آیی و سازم بقدومت تقدیم
گر بغیر تو ندارم سر صحبت نه عجبکه مرا صحبت اغیار عذابی است الیم
منزل ما بخرابات خود‌ امروزی نیستروزگاریست در این طرفه مقامیم مقیم
چه کند عاشق اگر تن ببلا در ندهدبهر بیچاره بلی چاره چه باشد تسلیم
همت از چرخ بیاموز که شد بر در دوستاز ازل تا به ابد ملتزم یک تعظیم
هر شجر نخلهٔ طور و همه جا وادی طورکیست آنکس که باو یار شود بخت کلیم
دانی‌ امروز وفا چیست بعهد ازلیاینکه با پیر مغان تازه کنی عهد قدیم
من صغیرستم و اظهار بزرگی نکنمپای هرگز نگذارم به در از حد گلیم