گنج

شمارهٔ ۳۱۷

۷ بیت
تا نظر بر آن رخ چون آفتاب افکنده ایمای بسا پروین که از چشم پر آب افکنده ایم
او بما دلسرد و ما محو تماشای رخشفصل دی خوش الفتی با آفتاب افکنده ایم
یار را بی پرده بتوان دید هر سو بنگریما زوهم خود بروی او نقاب افکنده ایم
چشم زاهد بر کناب و چشم ما بر خال یارما نظر بر نقطه‌ام الکتاب افکنده ایم
نیست باک ار خود گیاه فتنه روید از ترابتا بسر ظل لوای بوتراب افکنده ایم
ازدنی طبعان چه غم وزفتنهٔ ایشان که مادست بر دامان آن عالی جناب افکنده ایم
گر دل خود جز بمهر او دهیم الحق صغیرخویشتن را دور از راه صواب افکنده ایم