شمارهٔ ۳۱۶
چرا همیشه نه پیچان چو تار موی تو باشمکه همچو موی در آتش، ز طبع و خوی تو باشم
به عیش پا زدهام تا، غم تو گشته نصیبمز خویش گم شدهام بس به جستجوی تو باشم
کسان ز فتنه گریزند و من به رغم سلامتهمیشه در طلب چشم فتنهجوی تو باشم
مرا به کشمکش کفر و دین چه کار، که دایمخیال موی تو دارم، به فکر روی تو باشم
بگفتیم تا به سر آیی، به وقت مرگ طبیبااجل رسیده و اکنون در آرزوی تو باشم
ز هر دیار ملول و هوای کوی تو دارمز هر حدیث خموش و به گفتگوی تو باشم
ز شوق جنت و خوف جحیم فارغم، امادر اشتیاق بهشت رخِ نکوی تو باشم
در آن مقام که هر کس مقام خویش نمایدمرا بس اینکه سگی از سگان کوی تو باشم
کجا غم دلم از سیر گل علاج پذیردکه چون صغیر، گرفتار رنگ و بوی تو باشم