شمارهٔ ۳۱۵
بنشین ببرم جانا تا از سر جان خیزمجان و سر و دین و دل اندر قدمت ریزم
هرگه که تو بنشینی با غیر من از غیرتبرخیزم و بنشینم بنشینم و برخیزم
دانم ز چه ننمایی آن چشم سیه بر مندانی که شوم مست و صد فتنه برانگیزم
بر پای دلم عمری زد سلسله عقل آخرافکند به شیدایی آن زلف دلاویزم
در مجلس من زاهد غافل پی آن آیدتا شیشهٔ میبهرش بگذارم و بگریزم
گفتم بصغیر از میپرهیز نما گفتامن ماهیم از دریا بهر چه بپرهیزم