گنج

شمارهٔ ۳۱۴

۱۰ بیت
چون یاد از آن زلف سیه و آنخط زنگاری کنمسرخ اینرخ چونزعفران از اشک گلناری کنم
بر آنسرم کز جان و دل هستی بپردازم باودور است راه عشق و من فکر سبکباری کنم
چشمان مست آن پری من دیده‌ام از چشم خودگر بیخودم عیبم مکن نتوان که خودداری کنم
تاتاری از آن طره‌ام باشد بکف روزم سیهگر آرزوی نافهٔ آهوی تا تاری کنم
خو کرده‌ام با زلف او آنسان که مایل نیستمآزاد خود را یک نفس از این گرفتاری کنم
هر دم که یار آید برم چون جام می‌خندان شومهر گه کشد پا از سرم مانند نی زاری کنم
دور از لب لعلش اگر روزی سرشگم کم شودسازم دل صدپاره خون وزدیده گان جاری کنم
از چشم بیمار بتان دایم بود بیمار دلیارب من این بیمار را تا کی پرستاری کنم
عزت پس از خواری بود کز خار گل سرمیزندمن آن نیم کاندر جهان اندیشه از خواری کنم
لطف شه مردان صغیر از بهر من کافی بودگر حیدرم یاری کند من چرخ را یاری کنم