گنج

شمارهٔ ۳۳۴

۹ بیت
شبی که زلف تو ای نازنین فتاد بدستمز کاینات بریدم دل و بموی تو بستم
بجز تو روی ارادت بهیچ سوی ندارمکه خاستم ز سر عالمی و با تو نشستم
مرادم اول و آخر توئی و روی تو باشدچراغ شام ابد آفتاب صبح الستم
تو را ستایم و بس هر که را که من بستایمتو را پرستم و بس هر چه را که من به پرستم
دهانت از عدم و از وجود برده برونمنه آگهی دگر از نیست باشد و نه ز هستم
چنان ز گردش چشمت شدم ز دست که مستانکشند دوش بدوش و برند دست بدستم
مرا ز عشق تو ای مایهٔ‌ امید همین بسکه در کمند تو از قید هر دو کون برستم
بصد طلسم فتادم براه عشق و لیکنبیمن نام علی آن طلسم‌ها بشکستم
بغیر باده گساران بزم ساقی کوثرکسی صغیر نداند که من ز جام که مستم