گنج

شمارهٔ ۳۳۳

۸ بیت
از غم خال لب تو گوشه نشینمفارغ از ابنای ملک روی زمینم
تا تو گذر میکنی بگوشه‌نشینانفخر همین بس مرا که گوشه‌نشینم
کوی توام به بود ز جنت فردازانکه من‌ امروز در بهشت برینم
تا بمن ای شوخ زلف و رخ بنمودیبی‌خبر از شرح کفر و غصهٔ دینم
شکری افشان که در وجود دهانتمن متحیر میان شک و یقینم
دل بغمت بستم و ز غیر تو رستمشادیم این بس که با غم تو قرینم
ملک سلیمان نخواهم و حشم اوتا نکند اهرمن طمع به نگینم
همچو صغیرم غلام شاه ولایتداغ غلامی اوست نقش جبینم