گنج

شمارهٔ ۳۳۲

۸ بیت
من نخواهم به کسی زهد و ریا بفروشمگو همه خلق بدانند که می می‌نوشم
واعظ بیهده‌ام وعظ مفرما که بوددر بر پیر مغان رهن کلامی گوشم
دستبرد غم عشق تو بنازم ای دوستکه ببرده‌ست ز تن طاقت و از سر هوشم
گر نه از بهر نثار قدمت بود سرمزیر این بار گران هیچ نرفتی دوشم
پای تا سر همه در ذکر گل روی توامگرچه لب‌دوخته و غنچه‌صفت خاموشم
با کسی انس نگیرد دلم از خلق جهانجز خیالت که مصور شده در آغوشم
چون که غمگینی من باعث خرسندی توستروز و شب در پی غمگینی خود می‌کوشم
هر زمان روی تو را می‌نگرم همچو صغیردیده یکبارگی از هر دو جهان می‌پوشم