گنج

شمارهٔ ۲۴۸

۱۲ بیت
دل ز قید غمت ای دوست رها نتوان کردهست دردی غم عشقت که دوا نتوان کرد
میتوان دین و دل و عقل ز کف داد ولیرشتهٔ زلف تو از دست رها نتوان کرد
تا دل جام نشد خون به لبانت نرسیداز تو بیخون جگر کام روا نتوان کرد
از فلک راستی و از دل من صبر و قراروز نکویان طمع مهر و وفا نتوان کرد
به ره کعبه ز پا رو به ره عشق ز سرزان که طی مرحلهٔ عشق به پا نتوان کرد
در حقیقت چو ببینی دل و دلدار یکیستآری از یکدگر این هر دو جدا نتوان کرد
این من و ما که تو بینی همه باشد ز فراقورنه در وصل حدیث از من و ما نتوان کرد
منعم از می مکن ای شیخ که با پیر مغانکرده‌ام عهدی و آن عهد خطا نتوان کرد
اشک مظلوم کند خانهٔ ظالم ویراندر ره سیل بلی خانه بنا نتوان کرد
ای چراغ‌ امل افروخته غافل ز اجلشمع روشن به ره باد صبا نتوان کرد
در صفا سعی نما تا به مقامی برسیقرب حق درک جز از راه صفا نتوان کرد
غم عالم همه گر قسمت ما گشت صغیرچه توان کرد که تغییر قضا نتوان کرد