شمارهٔ ۲۴۷
غم عشقت نه همین قصد دل و جانم کردکه ره عقل زد و رخنه به ایمانم کرد
مات خود ساخت مرا چون که به معنی نگرمآنکه در صورت زیبای تو حیرانم کرد
همچو پرگار که در دایره سرگردانستنقطهٔ خال تو سرگشته دورانم کرد
با چه تشبیه کنم لاغری خود که غمتآن چه از ضعف نیاید، به نظر آنم کرد
خاتم لعل تو در دست خیالم چو فتادمور بودم به ضعیفی و سلیمانم کرد
دوش در مجمع عشاق به من باد صبابوئی از زلف تو آورد و پریشانم کرد
بهر من صافی و روشن دلی و پاکی بسچه غم ار عشق تو چون آینه عریانم کرد
میزبان ازل الحق به من اکرام نمودکه سر خوان غم عشق تو مهمانم کرد
مگرت راه به دریا بود ای چشمهٔ چشمکه به یک چشم زدن سیل تو ویرانم کرد
پیش از این بود مرا قفل خموشی به دهانآن غزال حرم حسن غزلخوانم کرد
ز چه رو رایت رفعت به خور آسان نزنمکه خدا خاک در شاه خراسانم کرد
تا ابد دست من و دامن آن شاه صغیرکز ازل او گهر فیض به دامانم کرد