شمارهٔ ۲۴۶
آنکه از دوری او دیدهٔ ما دریا بوددور بودیم از او ما و خود او باما بود
سالها تشنه بماندیم و در این بود عجبکه ز ما یک-دو قدم تا به لب دریا بود
پیش از آن کز حرم و دیر گذارند بنادل من در خم زلف صنمی ترسا بود
دوش در خواب بدیدم که برآمد خورشیداثرش دیدن رخسار تو مه سیما بود
فاش شد عشق نهانم همه جا در بر خلقچه کنم حالِ دل از رنگ رخم پیدا بود
لذّت عمر کسی برد که همچون لالهبچمن در همهٔ عمر قدح پیما بود
عزلت آن داشت که در دار جهان با تنهاتن او داشت همی انس و دلش تنها بود
سخن زاهد اگر در دل ما جا نگرفتجای دارد که همه بیهده و بیجا بود
پیر میخانه بنازم که گدای در اوسینه اش مطلع نوریست که در سینا بود
سر من خاک ره آن که به سرِّ دلِ منپیشتر زانکه بگویم سخنی دانا بود
ملکا غره مشو مالک ملکی که تراستگه فریدون و گه اسکندر و گه دارا بود
جام بگرفتی و دادی بعوض جامه صغیرشادمان باش که سود تو در این سودا بود