شمارهٔ ۲۴۵
دلم به طرهٔ پرچین یار افتد و خیزدچنان که مست بشبهای تار افتد و خیزد
چو رخ نماید و تازد سمند ناز هزارانپیاده در پی آن شهسوار افتد و خیزد
چنان که سنبل تر از نسیم بر ورق گلز شانه زلف بروی نگار افتد و خیزد
عجب ز نرگس بیمار او که هر که ببیندهمی بنالد و بیماروار افتد و خیزد
غمین مشو ز فتادن براه عشق که سالکهزار بار در این رهگذار افتد و خیزد
برای بوسهٔ یکجای پای ناقهٔ لیلیهزار مرتبه مجنون زار افتد و خیزد
فتادیش چو بپا عزم خاستن مکن آرینه عاشق است که در پای یار افتد و خیزد
صغیر چون نتواند بروزگار ستیزدهمان به است که با روزگار افتد و خیزد