گنج

شمارهٔ ۲۶۸

۷ بیت
پیر گشتیم و دل از عشق جوانست هنوزدیده بر طلعت خوبان نگرانست هنوز
پایم از اشک روان در گل و چون سایه رواندلم اندر پی آن سرو روانست هنوز
ترک چشمش بهوا داری ابرو و مژهعالمی کشته و تیرش به کمانست هنوز
عاشقان خویش رساندند به سر حد یقینشیخ در مسئلهٔ ظن و گمانست هنوز
از یکی جلوه که در روز ازل کرد آنشوخشورش و غلغله در خلق جهانست هنوز
گفت با کوه شبی قصه خود را فرهادکمر کوه از آن غصه کمانست هنوز
گر از آن غنچهٔ لب کام گرفته است صغیرهمچو بلبل ز چه در شور فغانست هنوز