گنج

شمارهٔ ۲۶۹

۱۰ بیت
رهد ز زلف تو دل در بر من آید بازاگر که صعوهٔ مسکین رهد ز چنگل باز
بیک نگاه تو از هوش آنچنان رفتمکه تا بصبح قیامت بخود نیایم باز
تو را بکنج لب لعل دانهٔ خالی استکه مرغ جان بهوایش همی کند پرواز
بغیر چشم تو کز غمزه صید خلق کندبروزگار کس آهو ندیده تیرانداز
اگر تو قبله مقصود نیستی از چیستدو ابروی تو بچشم آیدم بوقت نماز
چه مظهری تو که لعل لب تو‌ام وزدبصد چو عیسی مریم کرامت و اعجاز
بخاکپای تو کردم نیاز هستی خویشبنازمت که تو هستی هنوز بر سر ناز
بغیر روی توام در نظر نمی آیدچه در یمین و یسار و چه در نشیب و فراز
شگفت نیست ز منصور اگر اناالحق گفتکه از تمامی اشیا بر آید این آواز
چه رازها که ز پیر مغان شنید صغیربمجلسی که صبا هم نبود محرم راز