شمارهٔ ۲۷۰
یار عاشقکش ما دوش به صد عشوه و نازگفت با زمرهٔ عشاق که آرید نیاز
باری ای عاشق بیچاره مرو جز به نشیبکه به دامان وصالش نرسد دست فراز
عشق پروانه بنازم که به دلخواهی شمعترک جان کرده و از شوق به سوز است و گداز
صورت از دست بنه سیرت محمود بیارتا شوی مقبل محمود حقیقی چو ایاز
کاهلی گر نخوری باده که بهر همه کسپیر میخانه کریم است و در میکده باز
آن زمانی که رسد سِرّ حقیقت به ظهورای بس افسوس که بیهوده خورند اهل مجاز
رند باش و هنر آموز ز رندان قدیمتا بری گوی هنر از فلک شعبدهباز
ای صغیرا ز برت این رخت ریا بیرون کنآستین تو بود کوته و دست تو دراز