شمارهٔ ۲۷۱
دل برگرفته ایم از این خلق بوالهوسمائیم در زمانه و عشق بتی و بس
در انتظار اینکه فتد کاروان براهداریم گوش جان همه بر نالهٔ جرس
خرم دمی که رخت سوی آشیان کشمشد مرغ جان ملول در این تنگنا قفس
دارم دلی شکسته و اینست حجتمکز دل همی شکسته برآید مرا نفس
از لطف خود مرا مکن ای دوست نا امیدزیرا که نیست جز تو امیدم بهیچکس
از خون دل بیاد تو پیمانه میکشمنبود به پای بوس توام چونکه دسترس
در بزم دوست میخور و مستی کن ای صغیرکانجا نه شهنه بر تو برد راه و نی عسس