شمارهٔ ۲۷۲
قبله ی عشاق طاق ابروی یار است و بسمذهب این دلدادگان را عشق دلدار است و بس
هر کسی باشد بذوقی زنده و عشاق راآنچه دارد زنده ذوق دیدن یار است و بس
خواهی ار دیدار او را دیدهٔ خودبین به بندزانکه گر خود را نبینی او پدیدار است و بس
هر کجا باشد دلی در دام او باشد اسیرنی دل من در خم زلفش گرفتار است و بس
گر دلت در سینه گم شد بر کسی تهمت مبندبردن دل کار آن دلدار عیار است و بس
پند پیر میکشان بشنو که آن قولست و فعلوعظ واعظ کم شنو کان محض گفتار است و بس
گر ترا باشد به عالم پیشه ها و کارهافرصتت بادا که ما را عاشقی کار است و بس
تا به آن بیگانه پرور آشنا گشتم صغیرآنچه بر من میرسد زانشوخ آزار است و بس