گنج

شمارهٔ ۳۲۲

۷ بیت
کی زبام تو من سوخته جان بر خیزمتا بسنگ اجل از بام جهان برخیزم
باز در خانه فرو آیمت از گوشهٔ بامآنزمان هم که پی نقل مکان برخیزم
بال بشکستی و پا بستی و دل خستی و بازمیزنی سنگ که برخیز چسان برخیزم
چو نشان گر ز نیم تیر نشینم نه چو تیربفشار سر شستی ز کمان برخیزم
حاصل کون و مکان عشق تو و نیست عجبگر بعشقت ز سر کون و مکان برخیزم
خیز و بر دیدهٔ من سر و قد خویش نشانبنشین تا برهت از سر جان برخیزم
غیر من پرده میان من و او نیست صغیرخرم آنروز که من هم ز میان برخیزم