شمارهٔ ۳۲۳
سخن از زلف تو گویند دل و شانه به هممینمایند دو گمگشته ره خانه به هم
سوختم ز آتش عشق تو ولی خرسندمکه رسیدیم در این ره من و پروانه به هم
آشنای تو به دل غیر تو را ره ندهدکه نسازند به یک خانه دو بیگانه به هم
حرمت کوی تو گر شیخ و برهمن یابندنفروشند دگر کعبه و بتخانه به هم
شیخ را پای به پیمان زدهام ساقی کوتا رساند لب من با لب پیمانه به هم
دوستان بهر من از حالت مجنون گوییدکه خوش آید خبر حال دو دیوانه به هم
در قیامت به رهش باز فرو ریزم جانافتد آنجا چو گذار من و جانانه به هم
کمتر از جغد و غراب اهل جهانند صغیرکه نسازند در این منزل ویرانه به هم