شمارهٔ ۳۰۴
به تو حیران شدن از چشم تر آموختهامروش مردم صاحب نظر آموختهام
زان زمانم که پدر برده به مکتب تا حالالف قد تو زیبا پسر آموختهام
غیر عشق تو به عالم چو ندیدم هنریجهدها کردهام و این هنر آموختهام
گر دهم باغ جنان را به یکی گندم خالمکنم عیب که کار پدر آموختهام
گشتهام بیخبر از خویش و در این بیخبریچه خبرها که من بیخبر آموختهام
تو نیاموز به من سوختن ای پروانههر چه باشد ز تو من بیشتر آموختهام
خویش را ساختهام محترم از زردی رخاین طریقی است که آنرا ز زر آموختهام
سفری کردهام از عالم هستی چو صغیرهر چه آموختهام زین سفر آموختهام