گنج

شمارهٔ ۲۱۰

۹ بیت
فلک خم گشت کز خود طرح چوگان تو اندازدچو گو شد مهر تا خود را بمیدان تو اندازد
عجب شیرین نمکدانی بود لعلت که میخواهددل مجروح خود را در نمکدان تو اندازد
بمانند دل مجروح من صد چاک شد شانهکه شاید چنک در زلف پریشان تو اندازد
درآ در بوستان تا سرو از خجلت ز پا افتدنظر چون بر قد سرو خرامان تو اندازد
عجب نبود ز حسن دلفریبت ای زلیخاوشکه یوسف خویش در چاه ز نخدان تو اندازد
صبا گرد جهان سرگشته میگردد همی شایدکه تا رحل اقامت در بیابان تو اندازد
دلا مگذار از کف شیشهٔ می‌بیشتر از آنکه گردون سنک کین بر شیشه جان تو اندازد
ستمکارا ستم کم کن که آخر چنک آویزشمکافات عمل اندر گریبان تو اندازد
صغیرا گر وصال یار خواهی دیده گریان کنبود کان مه نظر بر چشم گریان تو اندازد