گنج

شمارهٔ ۲۱۱

۸ بیت
هر کس نه بعشق از سر اخلاص قدم زداز پای درافتاد و بسر دست ندم زد
آن یار عرب زادهٔ مابین که دو ترکشیغمای عرب کرد و شبیخون بعجم زد
خون دل عشاق ز مژگان سیه ریختآندم که میان دو سیه چشم بهم زد
کردم ز طبیبی طلب داروی غم گفتبایست که از تیشهٔ می‌ریشه غم زد
در مذهب رندان بتر از کفر دورنگیستبایست که دم یا ز صمد یا ز صنم زد
از خوان فلک دست فرو شوی دلا چندبتوان چو مگس دست بسر بهر شکم زد
چون جوز مرا مغز سر از کاسه برون شداز بسکه فلک بر سر من سنگ ستم زد
خاموش صغیرا که بد اندرید حکمتآن خام که بر صفحه تقدیر رقم زد