گنج

شمارهٔ ۲۰۹

۱۱ بیت
زلف از شانه بروی چو قمر میریزدیا که بر برگ سمن سنبل تر میریزد
هر دلی کی هدف ناوک نازش گرددغمزه اش خون دل اهل نظر میریزد
گر نقاب افکند از روی جود آنزهره جبینحسن او آبروی شمس و قمر میریزد
با که گویم که همی کام مرا دارد تلخآنکه از قند لبش تنگ شکر میریزد
دامنم رشگ گلستان شده بس دیده بر آنبا خیال رخ او خون جگر میریزد
کی شوم شاد که هر دم پی آزردن منفلک بوقلمون رنگ دگر میریزد
افتد از قدر چو از مرد هنر گردد دورمی شود زشت ز طاوس چو پر میریزد
گنج بیند چو نشد مایهٔ خود از خجلترو نهان می‌کند و خاک به سر میریزد
حرص دزدیست که او را نکنی گر زندانخون عیسی ز پی بردن خر میریزد
بحر رحمت متلاطم کند آنقطرهٔ اشگکه ز چشم تو بهنگام سحر میریزد
تا ثنا خوان شهنشاه نجف گشته صغیرسخنش آب بر روی در و گهر می‌ریزد